
نه دیداری نه پنداری نه دستی از سر یاری مرا آشفته میدارد چنین آشفته بازاری

روزی سه شمع روشن کردم
اولی برای بودنت
دومی برای ديدنت
سومی برای بوسيدنت
سپس هر سه را خاموش کردم برای در آغوش گرفتنت

کاش ميديدم چيست
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاريست
آه وقتي تو لبخند نگاهت را ميتاباني
بال مژگان بلندت را مي خواباني
آه وقتي که دو چشمانت
آن جام لبالب از جاندارو را
سوي اين تشنه دلسوخته مي گرداني
موج موسيقي عشق از دلم ميگذرد
روح گلرنگ شراب در تنم ميگردد
دست ويرانگر شوق
پر پر م ميکند اي غنچه رنگين پر پر![]()
