جدید

وقتي رفت دلبسته ي چشماي همديگه بوديم
وقتي رفت حاشيه ي درختامون طلايي بود
ماه تو آسمون بود و قحطي روشنايي بود
وقتي رفت هر دوي ما بد جوري ديوونه بوديم
از اونهايي كه به ياد هر كي مي مونه بوديم
وقتي رفت به روش نياورد اشك من داره مياد
بست چشاش و گفت به من گريه نكن خيلي زياد
وقتي رفت هر دومون و گذاشت توي ناباوري
من بهش گفتم حالا اينبار نمي شه كه نري ؟
وقتي رفت يه عالمه سوالا بي جواب شدن
ماهيا تو تنگناي بلورمون عذاب شدن
وقتي رفت دو تا ستاره افتادن روي زمين
من ازش پرسيدم آخرش چيه اون گفت همين
وقتي رفت پاييز بود و خدا بود و طاق كبود
من نبودم زير طاق آسمون اونم نبود
وقتي رفت غبار نشست رو روياهاي اطلسي
ديگه هيچكسي نشد عاشق چشماي كسي...

همیشه می خواستم در قلب تو به دنیا بیایم..عاشقت بشوم و پا برهنه در آسمان راه بروم..
می خواستم با تو باشم-توئی که دل آسمان را شکافتی و به ستاره ها رسیدی..توئی که پرواز کردی و پریدی..توئی که به روی شانه های خود- چهار خط سیاه رنگ به نشانه "معرفت"- "انسانیت" -"شرف"- و "جوانمردی" نشاندی و راز قشنگ دوستی و دوست داشتن را جز در ذات یگانه حق ندیدی..
و من؟...به سفر رفتم!و به دنبال شبیه تو بودم..به دنبال یک آسمانی..آنکه قبله گاهش را از میان ابرها پیدا کند و عاشق باشد..عاشق پرواز..نگاهم همواره به شانه های آنان بود و به دنبال آن چهار خط!
این هوای دم کرده را کنار زدم!بوسه های خاک گرفته را از پستو بیرون آوردم و یافتم! آری ...در آسمان آبی به دنبالش می گشتم و در زمین پیدایش کردم..آن ناجی..آن بیقرار..آن انتظار..آن دیدار..آن توقف..آن دو دلی -مرا به وصال رساند..
بر شانه هایش از این چهار خط هیچ و هیچ اثری نبود چرا که او این را در قلب خود به شیار کشیده است...
نه اینکه از این خسته ناگریز--نه اینکه از رنجی که برده ام و می برم بگویم که برای آنکه از خود جمله ای به یادگار بگذارم می گویم:
"قشنگ نازنین من که تو باشی-دیگر از هیچ نگاه هراسانی هراس ندارم و دیگر از این همه هیچ مکرر نمی شوم و ذل قشنگ دوست داشتن را سر مشق دل هایمان می کنم..
همه و هر چه هست و نیست از توست..بی نفس تو-من هیچم.اگر صدائی و نفسی هست-اگر قلب و دلی هست -از توست..
با تو ای پرستوی من-من از پرواز بی نیازم..تو عشق زمینی من هستی که همیشه دنبالش بودم و دیگر چشم به آسمان نمی اندوزم..چرا که دلت به وسعت آسمانهاست ..آنجا که باید از خورشیدش گرمای محبت را گرفت..از مهتابش نوری در تاریکی و از ستاره هایش رخشندگی...
بگذار به تو سلام کنم..."

بهترین باش!
اگر نمی توانی بلوطی بر فراز تپه ای باشی
بوته ای در دامنه باش
ولی بهترین بوته ای باش که در کنار راه می روید
اگر نمی توانی درخت باشی بوته باش
اگر نمی توانی بوته ای باشی علف کوچکی باش
چشم انداز کنار شاه راهی را شادمانه تر کن
اگر نمی توانی نهنگ باشی فقط یک ماهی کوچک باش
ولی بازیگوش ترین ماهی دریاچه
همه ما را ناخدا نمی کنند ملوان هم می توان بود
در این دنیا برای همه ی ما کاری هست
کار های بزرگ کار های کمی کوچک
و آنچه که وظیفه ماست چندان دور از دسترس نیست
اگر نمی توانی شاه راه باشی کوره راه باش
اگر نمی توانی خورشید باشی ستاره باش
با بردن و باختن اندازه ات نمی گیرند
هر آنچه که هستی بهترین باش

بیگانه گیم ده از این عشق
مرا باخود رها کرد این عشق
مرا باخودجداخواند.......مرا در خود جدال ساخت
اگر سازد مرا درخود دوباره...............به بدنامی یادش کنم هرگاه
جانی شکسته دارم از دوستی گریزان
در باورم نگنجد بیداد از عزیزان
و آیا ستیز جویان با دشمان ستیزند؟
آیا برادرانی با یکدگر ستیزان ؟
آه آن امیدها کو؟چون صبح نو شکفته
تا حال من ببینند در شام برگریزان
از جور دوست هر چند از پا فتادگانیم
ما را از این گذرگاه ای عشق بر مخیزان
